سلام به دوستان وبلاگ نویس کوهنوردم
امیدوارم که خوب و خوش و سلامت باشید
خوب نمی دونم در جریان یک سری صعود زمستانه من قرار گرفته اید یا نه ولی اکنون که به یاری خداوند توانستم در برنامه ام موفقیتی کسب کنم باعث خوشحالی من شد
خوب روز حرکتم رو از مدت ها پیش با دوستم که در قم بودند هماهنگ کرده بودم و آماده سفر شدم یکی از دوستانم در شهر گرگان که خیلی با هم دوست هستیم دعوتم کرد قبل از برنامه سری بهش بزنم چون گفت داری می ری تهران جای ما هم بیا (آقای حمید خسروی ) روز دو شنبه رسیدم گرگان و کمی استراحت کردیم و با هم رفتیم توی شهر دوری زدیم و خریدی کردیم شب رو همون گرگان بودم قرار شد روز پنج شنبه عازم رینه بشوم و قرار گاه باشم بلیتم رو تهیه کردم و شب دیگری رو هم در گرگان سپری کردم بعد از ظهر روز چهار شنبه بود رفتم توی شهر تنها دوری بزنم و برم لوازم کوهنوردی رو هم نگاهی بیندازم و با کوهنوردان گرگانی هم آشنا بشوم خانه کوهنوردان و دیگر جاهای گرگان دوری زدم و کمی دورم طولانی شد ساعت 8.30 بلیت داشتم و هنوز ساعت 8.15 هست در مغازه یکی از دوستان گرگان مشغول صحبت بودم و برنامه خودم رو داشتم می گفتم از مغازه با سرعت اومدم بیرون هنوز موبایل دستم بود رفتم سوار تاکسی شدم برم ترمینال بلیت رو برای ساعت 10 بگذارم نشد برگشتم با سرعت خانه دوستم وسایلم رو برداشتم رفتیم در مغازه پارچه نویسی که سفارش پارچه دادم گفت شما با چی صعودتون رو ثابت می کنید گفتم با عکسی که با موبایلم می گیرم همین رو گفتم و دست در جیبم کردم و از موبایل خبری نبود بدجور به هم ریختم دیگه نمی دونستم باید توی شهر غریب چی کار کنم هر جا رو فکر کنید گشتم ولی انگار آب شده بود رفته بود توی زمین موبایل خاموش بود و دستم از زمین و آسمان کوتاه بلیت رو کنسل کردم به امید اینکه شاید در مغازه آخری جا گذاشته باشم روز بعد همه جا رو که فکر کنید گشتم چون توش اطلاعات خانوادگی و خصوصی زیادی داشتم دیگه به هم ریختم دست به هم کاری زدم ولی انگار آب شده بود برای سب دوباره بلیت تهیه کردم و با دوست قمی خودم آقای الهی هماهنگ کردم قرار شد بعد از ظهر جمعه قرار گاه رینه باشیم همون شب برف شدیدی آمد و گردنه هراز بسته شد و اتوبوس از فیروزکوه رفت و من قرار شد دوراهی رودهن پیاده بشم ساعت 9 صبح هنوز جاده ها بسته و من توی اتوبوس بودم هنوز در حال چرت زدن بودم دیدم سروصدایی بلند شد هنوز به خودم نیامدم که دیدم ترق دیگه تا چند دقیقه ای چیزی نفهمیدم همه جا رو کولاک گرفته بود بله اتوبوسمون تصادف کرد شیشه جلو افتاده بود و پای راننده خورد شده بود و کمک راننده کمرش شکسته بود اوضاع بدجور به هم ریخته بود شانس آوردم که ردیف اول که بودم کاری نشده بود سروصورتم پر شیشه بود کمی به خودم اومدم و کلنگ رو که بالای سرم گذاشته بودم برداشتم شیشه کناردستم رو شکستم و یک شیشه دیگه شکستم و به دیگر مردم گفتم پیاده بشن توی اون هوای کولاک برف و باد همه علاف شده بودن و داشتن یخ می کردن تا موقعی که 115 امد من کمی سعی کردم جلوی خونریزی رو با باند توی کوله ام ببندم لباسام کمی خونی شده بود و دست و صورتم که دیگه داشت یخ می زد خون ریخته بود روی دستم و یخ می زد تا 115 رسید گفتم امدادگر هلال احمر هستم و با اجازه من برم که باید زود برسم به مقصدم اتفاقی یک اتوبوس خالی داشت می رفت تهران همه رو سوار کرد و من هم سوار شدم رسیدم دو راهی و پیاده شدم سوار ماشین دیگری شدم و تا خود رودهن رفتم اونجا ماشینی نمی آمد تا اینکه انگار شانس به من رو آورد و بچه های آتش نشانی برای دوره ای به پلور می رفتن و باید حتما می رسیدن و من هم سوار مینی بوس اونها رفتم تا پلور جاده بسته بود و فقط ماشین های امداد رفت و آمد داشتن پلور پیاده شدم و سوار ماشین دیگه تا دو راهی رینه و از اونجا رفتم رینه و منتظر دوستم شدم بعد از ظهر مهدی رسید و قرار شد وسایل رو جمع کنیم و به گفته آقای فرامرزپور قرار شد ساعت 8 بریم با ماشین جاده رو بالا تر ساعت 6 بیدار شدیم بعد از نماز وسایل رو جمع کردیم و صبحانه ای مختصر خوردیم و ساعت 8 سوار ماشین لندورشدیم و رفتیم اول جاده خاکی

کوله بردوش آن هم چه کوله هایی هر کدوم فکر کنم 40 کیلویی بود کوله کشی سخت با برف کوبی سنگینی که روز قبل آمده بود آن هم جبهه جبوبی تعجبی نداشت دیر برسیم حداقل برفی که داشتیم تا زیر زانو بود سعی کردیم از روی سنگ ها حرکت کنیم که کمی اذیت شدیم ولی باید می رفتیم دیگه کمی راه رو اشتباه هم رفتیم و دور کردیم مسیرمون رو ولی با هوای خوبی که داشتیم تا گوسفند سرا دونفری برف کوبی سنگینی رو پشت سر گذاشتیم و ساعت 2.30 رسیدیم جای ماشین سوخته و ساعت 3 با استراحتی که کردیم رسیدیم گوسفند سرا باز یاد دوستان وبلاگ نویسم افتادم برای مهدی تعریف کردم چقدر خوش گذشت

بعد از درست کردن غذا و برف آب کردن تا ساعت 8 و خورده ای بود جامون رو انداختیم و رفتیم در کیسه خواب های پر وای اولش سرد بود کمی گرم شد ولی انگار سرمای دماوند چیزه دیگری بود آمدم بیرون کت پر پوشیدم با کیسه خواب منفی 35 و کت پرو جوراب پرو هنوز گرم نشده بودیم تا نزدیکی طلوع ساعت 5.30 استراحت کردیم و بلند شدیم و بعد از نماز خواستیم حرکت کنیم که دیدیم بیرون داره مه می شه راهمون رو بارها چک کردیم تا در صورت مه غلیظ گم نشیم ساعت 8 حرکت کردیم و باز هم برفکوبی سنگینی که دو روز قبل آماده بود و هنوز آب نشده بود و دوباره داشت نم نم برف می آمد حرکتمون رو شروع کردیم و باز هم در مه راه رو اشتباه رفتیم بین یال ملاخورون و مسیر تابستانه یال شیب تندی بود حرکت کردیم برف زیادی نداشت ولی کمی سنگین بود و تا کمی بالا تر از مچ پا بود و بعضی اوقات تا کمر هم توی برف می رفتیم به خودمون که آمدیم دیدیم یک مشت سنگ بزرگ جلمون هست مجبور شدیم دست به سنگ بشیم توی اون مه و بادی که داشت می آمد مهدی می گفت کولاک ولی به نظرم کولاک که نبود چون می شد سپری کرد هوا رو

سنگ چین چهار هزار دست چپمون بود و مجبور بودیم مسیر رو دوباره کمی دور بزنیم و دست به سنگ بشیم اول من رفتم چون مسیر کمی بهمنی به چشم می خورد چون دید زیادی نداشتیم مجبور بودیم احتیاط بیشتری کنیم مهدی پشت سرم اومد و رفتیم کنار سنگ چین 4000 متر از اونجا خوشحال حرکت کردیم به سمت بالا و سرعتمون رو با اون کوله های سنگین بیشتر کردیم تا به شب نخوریم ساعت 5 رسیدیم بارگاه توی بارگاه چون کولاک دیگه واقعه شروع داشت می شد چادر زدیم و رفتیم قبل از اینکه کولاک زیاد تر بشه یک پلاستیک پر از برف کردیم و تا ساعت 9 شب برف آب می کردیم و استراحت می کردیم و لباس ها رو هم تعویض کردیم و هم بالای چادر آویزون کردیم تا کمی خشک تر شود باد شدیدی می آمد جی پی اسی که داشتیم دما رو منفی 50 درجه زیر صفر داخل پناهگاه نشون می داد و با بادی که بین 40 تا 60 بود بیرون که می رفتیم ما رو بلند می کرد حدود منفی65 شاید هم بیشتر بود حالا بماند ساعت 3 بیدار شدیم آماده شدیم برای حرکت هنوز از چادر بیرون نیامدم که مهدی گفت مرتضی بخواب گفتم چی شده گفت از پناهگاه بریم بیرون باد برمی داره ما رو رفتیم دوباره داخل کیسه خواب ولی مگر گرم می شدیم بین دو کیسه خواب فاصله ای درست کردیم و ای پی رو روشن کردیم تا کمی گرم بشه همون طوری خوابیدیم ساعت 8 بلند شدیم به مهدی گفتم تا بالا تر بریم اگر می شد که می ریم اگر نمی شد بگذاریم برای فردا گفت خوبه همه چیز رو برداشتیم غیر از غذا ها که خود خیلی سنگینی داشت عینک طوفان و همه چیز رو پوشیدیم چادر رو برداشتیم بدون میله هاش رفتیم بالا هنوز از پناهگاه دومی بالا تر نرفتیم که دیدیم لباسهامون داره خیس می شه و سرما دیگه داره نفوذ می کنه به بدن و پاهامون با مشورتی که کردیم قرار شد برگردیم رفتیم و روز رو یک جوری سر کردیم با گرفتن عکس خوردن غذا و حرف زدن و .....

شب تلفنی وضعیت هوا رو پرسیدیم گفتن فردا از ساعت 5 هوا خوب می شه تا ساعت 12 بعد به مدت 4 شاید هم 5 روز هوا خراب باشه برگردید پایین با مهدی صحبت کردم گفتم بر نمی گردیم باید بریم می ریم برمیگردیم داخل پناهگاه هوا باز شد می ریم پایین مهدی موافقت کرد دیگه شب واقعا نمی شد طاقت بیاری داخل چادر خیلی سرد بود هر کار می کردیم گرم نمی شد خود چادر یخ زده بود برفک زده بود همه جاش از سوراخ های شیشه ها کولاک به داخل نفوذ می کرد و همچنان سرد تر و سرد تر می شد شب سختی رو گذروندیم با بیواک و کیسه خواب منفی 35 و کت پر و تمام لباس ها باز هم سرد بودیم صبح ساعت 4 بیدار شدیم و همچنان هوا خراب بود دوباره خوابیدیم ساعت 5 بیدار شدیم و باز هم هوا همچنان خراب بود ساعت 6 بیدار شدیم هنوز هوا خوب نشده بود به مهدی گفتم چی کار کنیم گفت صبر می کنیم هوا بهتره بشه حدود ساعت 6.30 هوا خوب شد و فوری برای اینکه هوای خوب رو از دست ندیم حرکتمون رو ساعت 6.30 به سمت بالا شروع کردیم بادی نیمه شدید می آمد ولی از روی یال که همه برف رو باد برده بود حرکت می کردیم بغل دستمون دره عمیقی بود که اگر می افتادیم دیگه هیچی طنابچه ای که داشتیم به خودمون بستیم تا حمایت یکدیگر باشیم ولی برف تا مچ پا حداقل داشتیم بی برف بی برف هم نبود بدون استراحت یک حرکت تند تا آبشار یخی وای رس آدم رو می کشید تند تند با مهدی جای برف کوبی رو عوض می کردیم و می رفتیم بالا یخچال کنار آبشار یخی اونقدر سفت شده بود که هر چی لگد می کوبوندیم پامون زره ای داخل نمی رفت یک بی احتیاطی دیگه تمام بود رفتیم زیر تپه گوگردی تعجب کردم تلفن مهدی آنتن می داد زنگ زدیم به فرامرزپور گفت باید برمی گشتید حالا زود تر برگردید پناهگاه هوا خراب می شه از ظهر ساعت 10.30 بود هنوز تا آبشار یخی یک کله اومدیم حدود 2.30 ساعته که ساعت 9 آبشار بودیم هر چه بالا تر می رفتیم سرعتمون کمتر و کمتر می شد یک تیکه ای که همیشه می رفتیم به نیم ساعت حدود 1.30 ساعت توی راه بودیم حالا تپه گوگردی تا ساعت 11 استراحت کردیم دیگه تپه گوگردی یخ زده بود با دستکش به اون کلفتی مجبور بودیم کرامپون ببندیم اون هم توی ارتفاع دماوند با باد شدید و سرمای طاقت فرسا 11 و خورده ای بود که حرکت کردیم به سمت قله و اومدیم بالا وای این تیکه با دیگر قسمت ها فرق می کرد سرعت دیگه به حداقل رسیده بود برف کوبی زیاد پایین خیلی خسته کرده بود ما رو ولی برای اینکه هوای خوب رو از دست ندیم (همچین هم هوا خوب نبود فقط آفتابی که داشتیم هوا رو خوب نشون می داد ولی باد و برف روب زیادی داشتیم ) سرعتمون رو سعی کردیم افزایش بدیم ساعت 12.10 قله بودیم

و با گرفتن عکس و فیلم فوری راهی پایین شدیم

آمدیم پایین تپه گوگردی و فوری کرامپون رو باز کردیم مهدی گفت از شن اسکی بریم گفتم یخ زده گفت مجبوریم باید برسیم بارگاه قبل از خرابی بیش از حد هوا ولی با بادی که داشتیم و برف روبی که بود لباسامون تقریبا خیس شده بود دیگه انداختیم از شن اسکی یخ زده وای یخ نبود از یخ محکم تر بود آمدیم پایین و پایین تر تا یک دفعه رسیدیم به برفچال وای این رو دیگه باید چی کار می کردیم با مهدی مشورت کردم و قرار شد اول من برم بعد مهدی پشت سرم بیاد پایین رفتم توی برفچال یخ زده بین برف چال یک لنگ دستکش پر بود و یک جفت کلنگ و یک جفت باطوم وای اینا دیگه از کیه هر کی اینجا بدون کلنگ باشه زنده نمی مونه چون دسترسی به اون وسایل نداشتیم فقط یک کلنگ تونستیم برداریم و حرکت کردیم پایین تا به بارگاه رسیدیم شده بود ساعت 2.45 وای خیلی دیر شده بود به مهدی گفتم هنوز هوا خوبه بریم پایین تر گوسفند سرا موافقت کرد و فوری وسایل رو جمع کردیم چون هوا فردا خراب می شد اگر می رفتیم پایین تر بهتر بود ساعت 5 با اونکه داشت هوا تاریک می شد حرکت کردیم و با سرعت به سمت پایین وای چقدر راه خوب بود و ما از چه راهی آمده بودیم حیف گذشت برای سال آینده هوا تاریک شده بود و ما فقط باید سه شیب کوچیک دیگه پایین می آمدیم ولی کو راه معلوم نبود وای دیگه داشتیم ناامید می شدیم از پیدا کردن راه که یک دفعه تابلو رو دیدیم تابلویی که شیب دوم نسب شده بود به مهدی گفتم از اینجا بریم بهتره مهدی گفت نه صبر کن مهدی جلو می رفت و من که دیگه هیچ جا رو نمی دیدم پشت سرش مهدی با سرعت حرکت می کرد و من سعی می کردم خودم رو بهش برسونم یک دفعه با نور خوبی که چراغ پیشونیمون داشت گنبد برق زد و فوری رفتیم پایین هوا داشت دیگه مه می شد تا رسیدیم دیدیم رد پا هست تعجب کردیم چون قرار بود ما بریم پایین تر ساعت 8 شب بود رفتیم در پناهگاه یواش در زدیم کسی جواب نداد محکم تر زدیم باز هم جواب نداد دیگه با تمام قدرت در رو کوبیدیم یک دفعه صدایی آمد و در باز شد گفت فکر کردیم گرگه شما این وقت شب اینجا چی کار می کنید گفتیم داریم می ریم پایین گفت نرید خطرناکه منطقه می گن گرگ داره نرید بهتره ما هم خسته بودیم گفتیم خوب نریم دیگه حالا کسی هم هست بهتره وایستیم کمی به ما آب دادن و شام خوردیم و رفتیم داخل کیسه خواب های خیس و نم زده شب رو تمام نخوابیدیم چون داشتیم یخ می زدیم صبح می خواستیم حرکت کنیم که دیدیم چه کار خوبی کردیم اومدیم پایین هوا بالا بدجور به هم ریخته بود حتی بارگاه دیده نمی شد وسایل رو برداشتیم و ساعت 7 از گوسفند سرا اومدیم بیرون و ساعت 8.30 لب جاده سوار ماشین شدیم رفتیم قرار گاه کسی نبود وسایل رو برداشتیم و سوار ماشین به سمت تهران اومدیم از مهدی خداحافظی کردم و اون رفت قم و من سوار اتوبوس به سمت بیرجند شهر خودمون چون یک امتحان داشتم و باید می دادم امتحانم رو روز بعد امتحانم که تموم شد بلیت گرفتم دوباره رفتم گرگان که شاید موبایلم رو بتونم ردی بزنم سه روز گرگان بودم ولی با دوستم همه جا رفتم خبری نشد که نشد رفتم تهران و دوستم حسین گندمی از بچه های بیرجند اومد تهران رفتیم خرید کردیم توی منیریه دوستم حدود 1 میلیون تومان خرید وسایل کرد چون پارسال بعد از اردوی تیم ملی آمده بود توی شهر کوله اش رو دزدیده بودن و هیچی وسیله برای زمستان نداشت رفتیم اردبیل از اونجا مشکین شهر دو روز خونه دوستمون آقای کتانچی و آقای پاسبانی که حدود 5 ماه بود متاهل شده بودن رفتیم باورتون نمی شه احساس غریبی نمی کردیم اونقدر دورو برمون پر کوهنورد شده بود و همه صمیمی که انگار 10 سال همدیگر رو می شناسیم روز سوم با لندور حدود 6 نفر راهی لاهور و از اونجا آبگرم شابیل شدیم از ماشین هنوز پیاده نشده بودیم که دیگه بورانی گرفت که بچه های خود شابیل می گفتن ما تا حالا این هوا رو ندیدیم واقعا هر چی بگم از هوای اونجا کم گفتم دقیقا شده بود هوای دماوند توی اون ارتفاع ولی با سرعت باد کمتر یک قدمی دیده نمی شد دوباره برگشتیم مشکین شهر و وضعیت هوا رو گرفتیم تا 15 اسفند هوا همین جوری هست وای باید چی کار می کردیم چون مرخصی دوستم داشت تموم می شد و خودم هم انتخاب واحد داشتم تصمیم گرفتیم برگردیم سوار اتوبوس شدیم و راه اومده رو برگشتیم روز پنج شنبه رسیدیم بیرجند و با یک مشت خاطره خوب و بد صعود هایم رو تمام کردم توی دماوند پام رو کمی سرما زد توی ارتفاع 5000 متری الان با گذشت حدود 15 روز هنوز کمی درد می کنه سرانگشتان پام و کمی می سوزه انشاالله که کاری نشده باشه
خوب ببخشید انگاری دیگه خیلی حرف زدم واقعا هم همش حرف بود چون قرار بود صعود زمستانه من به قله های دماوند .سبلان . توچال . و علم کوه باشه که انگار قسمت فقط دماوند بود امسال حالا ببینم اگر هزینه برنامه رو تونستم جور کنم یک بار دیگه 13 یا 14 دوباره عازم اردبیل می شم حالا تا ببینم چی می شه خوب انگاری زیادی حرف زدم
ببخشید و به بزرگی خودتون عفو کنید ما رو
موفق و پیروز باشید تا بعد